توریستی ازکشورهای عربی که به اسپانیاسفرکرده بودخاطره جالبی رو تعریف کرد:میگفت دریکی ازروستاهای اسپانیا وارد قهوه خانه ای شدم و برای خود و همراهم قهوه سفارش دادم.درحالی که روی میز منتظر سفارشمان بودیم درکمال تعجب دیدیم که بعضی از مشتریان جلوی پیشخوان آمده ودرحالی که خودشان تنها بودن سفارشدو تا چایی و یادو قهوه میدادند و میگفتند یکی برای خودم و یکی برای دیوار. از نوع سفارش حیرت ماندیم. متوجه شدیم که بعد از هر سفارش اینگونه   پیشخدمت یک برگه کوچک که روی آن چای یا قهوه نوشته است به دیوار پشت سر ما چسباند و جالب اینکه دیوار پشت سرما پرازاین برگه هابود. در ذهنمان هزاران فکر به وجودآمدکه دلیل این کار چیست و این حرکت یعنی چه در افکارخود غوطه ور بودیم که...آدم فقیر و ژنده پوشی وارد قهوه خانه شدوسفارش یک قهوه داد اما با این جمله"ببخشید بی زحمت یک قهوه از حساب دیوار"و پیشخدمت یکی ازکاغذها را برداشت وپاره کرد و یک قهوه به آن مرد فقیر داد بدون آنکه از آن مرد پولی بگیرد.

و فقط  ما مسلمانها توقع داریم که به بهشت برویم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 8:16 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

فرداي روزي که دشمن بعثي خرمشهر را گرفت جسد بي جان و عريان دختري

را به تيرک بلندي بسته و در آن سوي کارون مقابل چشمان رزمنده هاي ما گذاشته بودند!

تکاوران نيروي زميني ارتش با تقديم 3 شهيد بالاخره آن جسد را پايين آوردند ...!

سه شهيد براي "جسد" يک دختر مسلمان ايراني...!

حال چه بر سر غيرت جوانان ما آمده.

که خود،خواهان عريان بودن دختران در جامعه شده اند...؟

 

با تشکر از رسول طالبی...



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 14:41 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
یاد ایام قدیم بخیر... هیچ امکاناتی و هیچ مجلسی نبود اما دلها خوش بود و یکرنگ...

و اما در این روزگار...

" یادش بخیر " چقدر این واژه داره برای اهل این کشور عزیز میشه...

همه نوستالژی وار یاد ایام میکنن...

حتی واژه "سلام" دیگه بین مردم جایی نداره.. "لبخند" از ته دل یه رویا شده...همه درگیر کسب روزی هستن که مبادا شب با شکم گرسنه نخوابن و یا قسط بانکشون عقب نیوفته...پولدارها هم که خنده ندارن فقط ادای خنده را در میارن و روز به روز به قدرت پولشون اضافه میکنن...

***********

اینجا فلسطینه دیگر است...همه درگیر زندگیه سخت هستند...بیمارستانها...دادگاه ها...کمیته امداد امام ...بهزیستی...بیمه ها...از شدت شلوغی هر لحظه در حال انفجار هستن...

اینجا فلسطینه دیگر است...فقط فلسطینه اینجا امنیت دارد...خدایا تو را به بهشتی که وعده دادی و جهنمی که بدون وعده داخلش هستیم، قسم، حداقل این امنیته ظاهری را از ما نگیر که با فلسطین هیچ فرقی نداریم...اونوقت هیچ کشوری و هیچ سازمانی به ما کمک نخواهد کرد...

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 9:53 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
چند دروغ رايج بين ما ايرانيان ؛
کار که عار نيست!
-پول که شخصيت نمياره!
-فکر کردي چي ، مملکت قانون داره!
-تلاش کني به هرچي که بخواي ميرسي!
- پول چرک کف دسته!
-بچه دختر ، پسرش فرق نميکنه!
-و پر کاربردترين دروغ ، پشت تلفن"اونم سلام ميرسونه"...


تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 11:43 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

شیطان که رانده گشت ، به جز یک خطا نکرد

خود را برای سجده ی آدم رضـــــــــــــــا نکرد !

مــــــــــا صد هــــــــزار سجده بر آدم نموده ایم

صد آفــــرین  ، درود به شیطان ......... ریا نکرد...



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 8:54 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻢ ﺩﻧﯿــــﺎ ﺑﺪ ﻧﯿــﺴﺖ !!


ﮔﺎﻫﯽ ﯼ ﻧﻔﺮ


ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺶ ... ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ... ﺑﺎ ﮐﻼﻣﺶ ... ﺑﺎ ﻭﺟــﻮﺩﺵ ... ﺑﺎ ﺑـــﻮﺩﻧﺶ ...


ﺑﻬﺸﺘﯽ ﻣﯿﺴـــﺎﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮎ ﺩﯾﮕﺮ


ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ ﺑﻬﺸﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯽ...!!!!

 



تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | 16:9 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
خدایا....

دریافته ام کسی که می گوید " برایم دعا کن ..."..

از روی عادت نمی گوید....!

کم آورده است....

دخل و خرجش دیگر باهم نمی خواند...

صبرش تمام شده است ....

ولی دردهایش هنوز باقی مانده است....!!!

مهربانم..!!کاش می دانستی چقدر دردناک است ،شنیدن جمله :

"برایم دعا کن..."

مانند شنیدن آخرین درخواست اعدامی ......!! که هنوز به معجزه ایمان دارد....



تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | 16:7 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
نسل جدید ما بیچاره اند....

به لباس های مارک دارشان نگاه نکنید...

به آرایش غلیظ شان توجه نکنید...

به زرق و برق هایشان توجه نکنید....

بیچاره اند.....

گریه هایشان را یواشکی می کنند....

بدترین خداحافظی را با عشقشان کرده اند.......

مصیبت دیده اند.....

به آنان نگویید شما درد و زجر نکشیده اید ناز پرورده اید ....

آنان بیشتر از هر نسلی عذاب می کشند.....

خبراز بغض های نشکسته انها دارید؟

خبر ار خنجر خیانت که بر پشتشان فرورفته و مدتها عذابش می دهند دارید؟

خبر از اشک های پنهانی داری؟

شما فقط نقاب لبخندشان را می بینید....

خبر از استرس هایشان دارید؟

نسل جدید ما بیچاره ترین نسل اند....

شما به آنها خواستن توانستن است یاد دادید.....

بد نیست اگر به مزار آرزوهایشان سر بزنید...

آرزو هایش را زنده به گور کرده اند......

همان آرزو هایی که برایشان عرق ها می ریخت...گریه ها می کرد.......

اگر سری به این مزار بزنید باید ماشین حساب ببرید تا از پس شمردن آن همه مرده برآیید.



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 10:45 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
این روز ها دوره، دوره گرگ هاست!
مهربان که باشی می پندارند دشمنی؛
گرگ که باشی خیالشان راحت می شود؛
که از خودشانی!
ما تاوان گرگ نبودنمان را می دهیم!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 18:14 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

یه روز یکی وارد زندگیت میشه

که از تمام کسایی

که ترکت کردن

به خاطر رفتنشون

تشکر میکنی . . .



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 18:11 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
دیشب خدا آروم صدام زد و گفت:
خوابی؟!!
عشقت داره قربون صدقه یکی دیگه میره و تو خوابیدی؟!!!
لبخندی زدم و گفتم :
خدا جونم !

این همون مخلوقیه که موقع آفریدنش به خودت افرین گفتی...



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 18:8 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
قانع ام ...

او قسمت من نبود...

مال مردم بود...

قربان دلم

كه مال مردم خور نیست...!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 18:6 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

روزی مردی خواب عجیبی دید. او در خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنان می نگردهنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را درون جعبه ای می گذارند.

 مرد از یکی از فرشته ها پرسید: شما چه کار می کنید؟! فرشته در حالی که نامه ای را باز می کرد گفت:  اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را از پیک ها تحویل می گیریم.

 مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارندو آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله پاسخ داد: اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند و خبر مستجاب شدن دعاها را برای بندگان به زمین می فرستیم.

 مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باشد، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار اندکی جواب میدهند.

 مرد پرسید: مردم چگونه باید جواب بفرستند؟!

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند:

خدایا شکر !



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 | 9:9 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

يه دانش آموز اول دبستاني از خانم معلمش پرسيد ميشه من به كلاس بالاتر برم
معلم گفت چرا
دانش آموز :چون من احساس ميكنم بيشتر از حد و اندازه اين كلاس ميفهمم
خانم معلم اون رو پيش آقاي مدير مدرسه ميبره تا بعد از تست دربارش تصميم بگيره
مدير ازش انيطوري سوال كرد
سه ضربدر چهار
دانش آموز : دوازده
مدير :شش ضربدر شش
داش آموز: سي و شش
مدير: پايتخت ژاپن
دانش آموز: توکیو
و مدير همينطور تا نيم ساعت ازش سوال پرسيد و دانش آموز همه سوالات رو جواب داد
اينجا خانم معلم اجازه خواست خودش چنتا سوال بپرسه
معلم: اون چيه كه گاو چهارتاش رو داره من فقط دوتا؟
مدير با تعجب به خانم معلم نگاه كرد
دانش آموز: پا خانم معلم
خانم معلم:آفرين درسته حالا بگو تو چي توي شلوارت داري كه من ندارم؟
مدير از خجالت سرخ شد
داش آموز:جيب
معلم: كجا زنها موهاي فر دارن؟
مدير دهنش باز موند
داش آموز: توي آفريقا
معلم: اون چيه كه شله و توي دست زنا خشك ميشه
مدير ديگه داشت قلبش از كار ميافتتد كه داش آموز گفت: لاك خانم معلم
معلم: زن و مرد وسط پاشون چي دارن؟
ديگه مدير قدرت حرف زدن نداشت كه دانش آموز جواب داد: زانو
معلم: اون چيه كه زن متاهل بزرگتر از زن مجرد داره؟
مدير خشكش زد
دانش آموز:تخت
معلم:كدوم قسمت از بدنم بيشترين رطوبت رو داره؟
ديگه مدير تحمل نكرد و از جاش بلند شد كه دانش آموز گفت زبان
مدير گفت خدا لعنت كنه اين فكر كثيفم رو
پسرم تو بايد بري داشگاه و من بايد برم بجات بشينم اول دبستان
حالا انصافا كدومتون جوابهاي پسره قبل از جواب مدير اومد به ذهنتون؟
بيايد افكارمون رو پاك كنيم



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 9:22 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

دنیای آدم برفی ها دنیای ساده ایست

اگر برف ببارد هست اگر برف نبارد نیست

مثل دنیای من و تو

اگر تو باشی هستم

اگر نباشی ..................



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 14:5 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

 



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 13:58 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
سر خاک من اونی که بیشتر اذیتم کرد....
بیشتر گریه میکنه......
اونی که نخواست منو ببینه بالاخره میاد دیدن جسدم....
اونی که حتی نیومد تولدم زیر تابوتمو گرفته.......
اونی که سلام نمی کرد میاد واسه خداحافظی.....
......عجب روزیه اون روز.......

******************************

خدایا جای سوره ای به نام عشق در قرانت خالیست که این گونه آغاز شود

" و قسم به زمانی که دلت را می شکنند وجز خدایت مرهمی نخواهی یافت "



تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 8:48 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

روزگاریست   همه   عرض   بدن   می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو   هستند   ولی   مثل   پری    می پوشند

گرگ  هایی   که    لباس   پدری   می پوشند

آنچه  دیدند  به   مقیاس   نظر     می سنجند

عشق  ها  را  همه  با  دور  کمر  می سنجند

خوب  طبیعیست  که  یکروزه  به  پایان  برسد

 عشق  هایی   که   سر   پیچ   خیابان  برسد



تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 19:23 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

تا حالا دقت کردین مگس یه حیوونیه که همیشه رو کثیفی هاست...همه ازش بیزارن و به قول معروف چندششون میشه...اما همین موجود که حالا خدا خلقش کرده یکی از تمیز ترین موجودات خداست...همیشه در حال تمیز کردن و شستن خودش با بزاق دهانشه...باور ندارین یاد اون آزمایشی بیفتین که توی کلاس چهارم تو درس علوم معلم یه میکروسکوپ میذاشت و پای یه مگس را میکند و میخواست به ما بگه که پاهای مگس کرک داره و ما بعد از نگاه کردن به مگس زیر میکروسکوپ متوجه این واقعیت میشدیم...اما اگه حالا که بزرگتر و به عبارتی فهمیده تر شدیم دوباره امتحان کنیم فقط کرک های مگس را میبینیم...هیچ کثیفی در کار نیس و هیچ کثافتی به پاهاش نیس که از جایی به جای دیگه هم ببره...

میخواستم اینا بگم مگس توی محیطی کثیف زندگی میکنه اما همیشه خودشا تمیز نگه میداره...ما ادمها توی محیط های قشنگ و تمیز و رنگارنگ خیره کننده ای زندگی میکنیم ولی متاسفانه ذاتمون یا حال بهم زن شده یا داره به سمت فاسد شدن میره...خیلی کم انسانهایی هستن توی این محیط کثیف ذاتا تمیزن...خدایا تو حفظشون کن

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 19:9 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

مغرورم؟؟؟عشقم میکشه== از بعضیا متنفرم؟؟؟خودشون خواستن== مثل بچه هام؟؟؟دوست دارم== لج بازم؟؟؟اره چجورم== سنگدلم؟؟؟چه بهتر== باهام حال نمیکنی؟؟؟مهم نیس == قابل تحمل نیستم؟؟؟اجباری برا تحملم نیس== از من خوشت نمیاد؟؟؟فدا سرم مگه مجـبورت کردم== اینارو گفتم فک نکنی قرار چون تو خوشت نمیاد کاری کنم ادم دلخواهت باشم خوشت نیومد دور برگردون جلوتره بپیچ برو بسلامت با نبودنت نمیمیرم که ... والا خوشم میاد از یــه اخلاقم..
این که هرکیو خیلــــی دوس داشته باشم
حتی عاشقشم باشـــم.....
یه حرکت که ازش ببینم.....
خیلی شیک و مجلسی از چشمـــم میفتـه!!!
حالا هرکی میخواد باشه.... !
__________________________________________________
شاید وجودم به کسی ارامش نده اما همین ک حرص خیلیارو در میاره بهم انگیزه میده اره ههههههه
__________________________________________________بــ بعــضــیا باس گــفت:
عزیزم من از خیلیــا خوشم نمیــاد

ولی از تو به طــور ویــژه ای بَــدم میـــاد . .





بــ بعــضــیا باس گــفت:
این جمـله ی " دوستـت دارم "

سـلام و احـوالپـرسی نیـست کـه بـه هـر کـی میـرسـی میـگی !

سنـگین باش یکـم






بــ بعــضــیا باس گــفت:
عــزیـــزم

" اِنـقـد بـه اون تـیـپ و قـیـافـت نـنـاز " ؛

مـا بـه اون آدامـس 50 تـومـنـیـا هـم مـیـگـیـم شــیـــــــکــــ ... !






بــ بعــضــیا باس گــفت:
خواهش می کنم عزیزم شما رو مخ ِ ما جا داری!






بــ بعــضــیا باس گــفت:
عزیزم، مرهم بودنت بخوره تو ســـرت ؛

شما درد بی درمـــان نبـــاش ما را بـــَــس !





"بعضی ها" فکر میکنن خیلی بارشونه !

ما هم به عنوان یک خر زحمت کش قبولشون داریم ...





بــ بعــضــیا باس گــفت:
درستــه کـــه وقتِ شـــاخ بازی درآوردن , شاخت رو نــشـکــونـدم

ولــــی هـــــــول برت نـــــــــداره

نـه ایـنـکــه نـتونسته باشم , نـــــه

طــرفــــدار حــقوقِ حیوانات هستم عــــزیـــزم ..






بــ بعــضــیا باس گــفت:

ﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧــــــــــــــــﻪ...!

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ﻣﻨﻪ...ﺗﻮﺍﻟتــــ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻓــــــــــــﻪ.....



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | 19:59 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
همیشه اخر قصه یکی راهی شده رفته

یکی میمونه و یاد روزای رفته میفته

نه اون که میره میخوادو نه اینکه مونده میخنده

شاید اینجوری قسمت بود چی میشه بی تو آینده

چی میشه بی تو روزایی که هر لحظش یه دنیا بود

نمیشه بی تو خندیدو نمیشه فکر فردا بود

تموم لحظه هام آه خیال با تو بودن شد

چه روزایی که پژمردو چه روزایی که پرپر شد

یه عمره با خودم تنهام ولی سخت میشه عادت کرد

نمیشه رفته باشی تو نمیشه اینو باور کرد

خیابونای تاریکو یه از خود بیخوده شبگرد

یه مشت رویای تو خالی همه دلتنگتن برگرد



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 18:17 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

یه خونه ای که شبها آروم زیر سقفش میخوابی...یه کار که حداقل روز 8 ساعت تو را مشغول میکنه و یه درآمد محسوب میشه...یه همسر که کدبانوئه و یه کوچولو که با خنده هاش دلتا میبره...یه زندگیه سالم و آروم...تو حیاط همون خونه بشینی کنار باغچه که تازه به درختاش آب دادن و یه عطر و طعم خاصی به هوای خونه داده یه چای قند پهلو ، کدبانو بهت تعارف کنه ، کوچولوی قشنگتم کنار دستت هی ورجه وورجه کنه....ببین چه لذتی داره این زندگی....

حالا همین زندگی آروزی میلیونها ادمه....میلیون ها ادم هم این زندگی را دارن اما درکش نمیکنن و بدنبال بیشتر ها هستن...

خدایا تو به همه قدرت درک از محیط را بده که فقط لطف تو بی منته...



تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | 18:9 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

چقدر ما آدم ها بی انصافیم...حتی برای خودمون هم انصاف نداریم چه برسه برای همدیگه...

بخدا هممون مرگ را فراموش کردیم و از فراموشی به این جای قصه رسیدیم که همیشه زنده ایم و این زندگیه ابدی ماست...

بیچاره من ، روزی چهاربار از کنار قبرستون یا اصطلاحا بهشت ... رد میشم اما باز هم مرگ باورم نمیشه...پس بعضیا واقعا حق دارن که زندگی را ابدی بدونن...

یه آرزو از خدا دارم ...اینکه همه آدم ها هر وقت یکم حتی یکم احساس غرور و تکبر و خود برتر بینی بهشون الهام شد یه کوچولو بیماری بهشون بدی بفرستیشون تو بیمارستان ها یکم تو هوای دل انگیزش قدم بزنن و یکم با دکتر های به اصطلاح متشخص نشست و برخواست کنن ...تا طعم زندگی تو محیط دور و برشونا بیشتر بفهمن..دقت کردین آدم هایی که تازه از بیمارستان مرخص شدن و یه دوره درمان گذروندن چقدر با گذشت و دل رحم میشن....چون اونا اونجا فهمیدن مرگ نزدیکه ..دنیا ارزش این همه بد بودنی که خودشون نمیفهمیدن و داشتن  را نداره..

خدا اگه من به حرفات گوش نمیدم تو بهم گوش کن.......ممنون خدا



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 7:50 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

ﻋﺼﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎ، ﯾﮏ ﻭﻛﻴﻞ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻟﯿﻤﻮﺯﯾﻦ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛر ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ " ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﺪ؟"
ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ. ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ."
ﻭﮐﯿﻞ ﮔﻔﺖ" :ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ."" ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ. ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖﻫﺴﺘﻨﺪ." ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ،" ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭ" ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻔﺖ، " ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﯿﺎ."ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ، "ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺷﺶ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﻡ!" ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، "ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭ." ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ.  ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﻛﻴﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ،" ﺁﻗﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﺪ. ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭﻳﻢﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﺮﻳﺪ.ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ. ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ؛ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻳﻚ ﻣﺘﺮ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﺩﺍﺭﻧﺪ"



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 16:8 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

چقدر سخته تو این دنیا که واقعا پستی و رذالت توش میباره و هر کجا که نگاه میکنی زندگیایی با مشکلات حاد توش موج میزنه...یه جایی وایسی و بخوای به همه بفهمونی که تو یه شخص مهم هستی...

انگار توی یه لجن زار بخوای خودنمایی کنی...

این دنیای واقعیه ما ادمهاست...

باور کنید...

اینا برای اون ادمهایی میگم که فکر میکنن برترن...



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 16:6 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا، دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند… مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی! آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 8:3 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

روزی مریدان در مجلسی نشسته بودند، مریدی از شیخ پرسید : یا شیخ، علم بهتر است یا ثروت؟؟

شیخ چون این سخن بشنید، سخت برآشفت و شمشیر خویش از نیام بیرون کشیده همچون جومونگ، مرید گستاخ را به سه پاره نامساوی تقسیم نمود و فرمود: سالهاست که هیچ الاغی بر سر دو راهی علم و ثروت گیر ننموده.

مریدان که انگشت بردهان مانده بودند و از شدت ترس، در مزاجشان حالتی خاص پدید آمده بود با صدایی لرزان گفتند: یا شیخ، دلیلی بر ما نمایان کن تا حکمت سخن تو را دریابیم...

شیخ گفت: سالها پیش من و رفیق فابریکم، به مکتب می رفتیم...

رفیقم ترک تحصیل نمود اما من تا مقطع فوق لیسانس، ادامه تحصیل نموده و معلم دبستان گشتم...

اکنون او پورشه دارد و من پوشه....

او عینک دودی دارد و من عینک ته استکانی....

او بیمه زندگانی دارد و من بیمه مزخرف خدمات درمانی...

او سکه و ارز دارد و من سکته و قرض......

سخن شیخ به اینجا که رسید، مریدان عربده ها زدند با دست بر سر میزدند، جمیعا سر به بیابان گذاشتند!!!



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 9:16 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
خداوندا...

نمیخواهم من این مخلوق انسان را ،این هیولائی که نامش را خدا دادند
من این مخلوق دست بندگانت را نمیخواهم
خدایا...
من خدای قتل و غارت را نمیخواهم
خدائی را که در عصر حجر مانده ست
کسی را که برای سیب مرا از درگهش رانده ست
خدای سنگسارو مرگ و نابودی نمیخواهم
خدای صاحبان تخت و درویشان بی باور نمیخواهم
نمیخواهم خدائی را که لم داده ست بر تختش
خدائی را که هر بیگاه بیندازد مرا درکوهی از آتش
خدائی را که درگاهش به روی آدمی بسته ست
خداوندی که از فرمان نبردن های من خسته ست
خدائی که نمیفهمد غم نان را
نمیبیند تن مظلوم بی جان را
نمیخواهم بیاموزم زبانش را
نه میخواهم خودش را،نه جهانش را
نه حوری و بهشتش را،نه عرش و آسمانش را
خداوندا...
نه آن دلداده ی خاکم،نه آن تن داده بر افلاک
نه آن اهریمنی دجال،نه آن قدیس خوب و پاک
و تا روزی که درجانم نوای عشق می پیچد
ندارم از خدای این چنینی باک...!



تاريخ : یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 8:31 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود.

پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد،دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند,

هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتیکه میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار

نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکندکه به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن

دخترتان او را مداوا کنم...پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیبیا همان حکیم میگوید شرط شما

 چیست؟ حکیم میگویدبرای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم,شرط من این هست که بعد از جا

 انداختن باسن دخترتگاو متعلق به خودم شود؟پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان

و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانیمی‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر

میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه

شماری میکند...از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند.

 شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دوروز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.

حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی

بسیار لاغر و نحیف میشود..خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد

حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند،

چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند..بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.

حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.

همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها،لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود،

حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم

و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیدهتر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطشبسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته

که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش

 میکند و بیهوش میشود.حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او رابر روی تخت بخوابانند.

یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسببه تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ

متعلق به حکیم میشود.این، افسانه یا داستان نیست,آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...



تاريخ : شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 | 7:24 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
خدای من
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم
هم خود را و هم تو را آزار میدهم
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی
و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی
خدایا هیچ وقت رهایم نکن...



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 16:50 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.