تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | 15:40 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

خـــداي من؛

دست هاي تـــو که مالِ من باشند

کسي مرا دستِ کم نخواهد گرفت ...



تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | 15:38 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قدبرد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
"شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ | 16:8 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ

ﻫﻢﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭا.........

ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ،ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟

ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢﭼﻨﺎﻥ، بی ﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ.

ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑث ﻭﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﻔﺘند ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿاﯾﯿﻢ.

ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ

ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩه اﻧﺪ!


ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ

ﺍﺯ ﻗﻀــــﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣــــــﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،

ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿــــــﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،

ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒــــــــﻪ ﺩﻭ میخانه ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،

ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﺴﺘــــــــﺎﻥ ﺯﺧــــــــــﺪﺍ بی خبرند



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 20:42 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

انا لله و انا الیه راجعون...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 19:21 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

تنهایم..,
اما دلتنگ آغوشی نیستم ..,
خسته ام ..,
ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم ..,
چشمهایم تر هستند و قرمز ..,
ولی رازی ندارم ..,
چون مدت هاست ..,
دیگر کسی را "خیلی" دوست ندارم !!!



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 19:11 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
همه چیز از یه بطری بازی شروع شد ؛

كمی بعد از نیمه شب ،

روی یك میز شش نفره همه مست و خراب ...!!

بطری چرخید ، چرخید و چرخید ...

همه چشمها به چرخشش بود !

حركتش كم شد...........

كم تر و كم تر ...!!

تا بالاخره ایستاد !

سرش به طرف من بود به هر حال من باید اطاعت می كردم

با چشم مسیر سر تا انتهای بطری رو طی كردم !

آخرش رسید به اون ...

نگاهم كرد و خندید !

بلند بلند می خندید !

دلیل خنده هاش رو نمی فهمیدم تا اینكه ساكت شد و خیره به من !

به لباش چشم دوخته بودم منتظر اینكه بگه رو دستات راه برو یا صورتت رو با سس بشور ...

یا یه چیزی مثل همینا ...!!

كه یهو كوبید روی میز و ابرو هاشو تو هم كرد ...!!

گفت : حكم ؛

... عاشقم شو ...!!

و من باید عمل می كردم این قانون بازی بود ...!!


[تصویر:  0.703829001294578644_taknaz_ir.jpg]



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 16:22 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
مترسک به کلاغ گفت...

هر چه قدر دوست داری مرا نوک بزن...

اما مرا تنها نذار...


چه دنیای قشنگی شده ...حتی مترسکی هم که دل نداشت احساس تنهایی میکنه...



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 16:19 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
گاهــی حجــم ِ دلــــتنـگی هایــم
آن قــَــــدر زیـاد میشود
که دنیــــا

با تمام ِ وسعتش

برایـَم تنگ میشود ...

... دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ ِ خود َم...
خودی که مدتهــــــــــاست گم کـر د ه ام ...

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست.


تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 16:16 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

بوﺳﯿﺪﻥ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺣﺮﺍﻡ ﻧﯿﺴﺖ !!

ﺟﺰء ﻭﺍﺟﺒﺎﺗﻪ ...!!!!

ﻭﺍﺟﺒﻪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ

ﺑﺒﻮﺳﯿﺸﻮﻥ ﻭ....

ﺑﺬﺍﺭﯾﺸﻮﻥ ﮐﻨﺎﺭ !

***************************

مثل خیلی از ادمها...خیلی از کارها... خیلی از هزار رنگها... مثل خدای خیلی از ادمها ......یا حتی خیلی از خواهر برادرهای اسمی...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 7:48 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

عشق مادر


مادری بود با یک پسر 18ساله . مادر یک چشم نداشت وپسرش رو خیلی دوست میداشت و همیشه اونو تا دم در مدرسه میبرد پسر جلوی دوستاش همیشه از چهره ی مادرش خجالت میكشيد ...یه روز مادر به مدرسه پسر رفت و پسر از دستش ناراحت شد اون شب پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدي مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودي،نميخواستم گرسنه بموني پسر گفت اي كاش بميری تا اينقد باعث خجالت و شرمندگي من نشي زنيكه ي یک چشم زشتچندسال بعد پسر در یه كشور ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا ازدواج كرد و دوتا بچه آورد خبر به گوش مادر رسيد مادر رفت اونجا تا پسر نوه ها و عروسشو ببينهاما نوه هاش از ديدنش ترسيدن و پسرش بهش گفت پيرزن زشت چرا اومدي اينجا و بچه هامو ترسوندي؟ گمشو از خونه من برو بيرون و مادر بدون گفتن حرفي رفت چند سال بعد پسره بخاطر كاريبه كشورش برگشت و از روي كنجكاوي سري به خونشون زد همسايه ها گفتن مادرت مرده و فقط 1 يادداشت واست گذاشته پسره از مرگ مادرش ذره اي ناراحت نشد متن يادداشت اين بود: پسره عزيزم وقتي 6سالت بود تو 1تصادف 1چشمتو از دست دادي،اون موقع من 26سالم بود ودر اوج زيبايي بودم به عنوان 1مادر نميتونستم ببينم پسرم 1چشمشو از دست داده واسه همين 1چشممو به پاره ي تنم دادم تا مبادا بعدا با ناراحتي زندگي كني پسرم مواظب چشم مادرت باش اشك در چشمهاي پسر جمع شد.

سلامتی تمام مادرا ...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 7:42 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم:من رفتم، باهات قهرم، دیگه تموم، دیگه

دوستت...ندارم...!

وچقدر دلم میخواهد بشنوم:

کجا بچه لوس؟ غلط میکنی که میری! مگه دست خودته؟

رفتن به این راحتی نیست...!

اما نمیدانم چه حکمتیست که آدمی , همیشه اینجور وقتها

میشنود:

به جهنم...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 7:29 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
اگر می دانی در دنیا کسی هست که

با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند ، و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد…

مهم نیست که او مال تو باشد ، مهم این است که:

فقط باشد…

زندگی کند…

لذت ببرد و نفس بکشد...

**********************

کلام قشنگ ابجی ...لنا



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 7:52 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

دیدم هیچکی به وبلاگم سر نمیزنه نوشتم سکس تا همه بیان....

حالا جدای این اتفاق که تا اینجا اومدی ، برای اینکه دست خالی نری از وبم بیرون ، یکم مطالبشا بخون تا حال بیای...

******

راستی تا حالا دقت کردین  خواننده های امروزی چقد باحالن...

راستی امام حسین ع با شهربانو خانم رقصیده!!!!شاید زبونم لال بعدشم میرفته با دختر های همسایه عشق و حال!!!

چقدر ما مسخره ایم که حتی حال و روزمون هم معلوم نیست...ادمیم...انسانیم...چی هستیم؟...

آخه تو که کل 325 روز سال مشغول کلیپ درست کردن با انواع ساز هایی و کنارت یه چندتا خشگل سکسی میرقصن و مثل هرزه ها بینشون چرخ میخوری و میخونی و خودی نشون میدی ...دیگه چرا 40روزه  محرم و صفر که میشه ،لباس مشکی پوش میای با یه اهنگ درام و جنگی ، اسم آقا امام حسین و خانوادشا میاری و براشون کلی مرثیه میخونی....

آخه کی امام حسین این جور کارها را می پسنده...

برو همون 40 روز هم ادامه همون کاراتا انجام بده ، بخدا ، خدا بیشتر دوستت داره....باور کن...



تاريخ : شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 14:48 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
در یک روز گرم تابستانی جوانی که خیلی وقت بود مرگ را فراموش کرده بود...

صدای در خانه آمد

وقتی در را باز کرد دید یک مهمان ناخوانده به نام فرشته ی مرگ پشت در است

آمده ام جانت را بگیرم...

نمیشود جان مرا نگیری

نه نمیشود بیا این لیست را نگاه کن نوبت تو شده

حالا بفرما بنشین یک شربتی بیارم گلویی تازه کن

فرشته ی مرگ گفت اشکال ندارد بیاور

جوان وقتی رفت شربت بیاورد چند تا قرص خواب آور درون شربت ریخت و به فرشته ی مرگ داد

فرشته ی مرگ بعد از خوردن شربت به خواب عمیقی رفت

جوان لیست را برداشت و اسمش را از ردیفی که نوبتش بود پاک کرد و اسمش را در آخر لیست نوشت تا مرگش دیر تر برسد

فرشته ی مرگ وقتی از خواب بیدار شد از جوان تشکر کرد و گفت به خاطر این محبتت امروز از آخر لیست جان بنده های خدا را میگیرم



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ | 20:46 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

خدایا خانه ات کجاست...


میگویند در مکه است...اگر درست است پس من هیچ وقت به مکه نمی توانم بیآیم...راهش دور است...پولی هم ندارم...کسی را هم ندارم که به او اطمینان داشته باشم و همراهمش کنم که به خانه تو بیایم...پس باز هیچ وقت تو را نه می بینم و نه درکت میکنم...

اما مادربزرگم میگوید خانه خدا در قلبهاست...میروم دنبال حرف مادربزرگم...چون قلبم را میشناسم...قلب مردم دردمند و گرفتار را هم میشناسم چون دیده ام...پس خدای آنها و خدای خودم را درک می کنم و به دیدارش میروم...

کاش خدا خانه اش در قلبها بود نه در مکه... من به مادربزرگم اعتقاد دارم...اما به خدایی که در مکه است تا مردم با حق را ناحق کردن ثروتی را که بدست آورده اند، را به او بدهند ، نه@...

خدای مادربزرگم خیلی مهربان است...او می گوید...

به یکدیگر احسان کنید...یتیمان را نوازش و مردم دردمند را تعمیم دهید...کارهای نیکو انجام دهید و حق یکدیگر را بجا آورید...


خدایا تو در قلب منی ، هر روز دیدارت میکنم...مرا در آغوش خود جای ده...

ممنونم از خدای خودم




تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ | 8:45 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
این شیرین عسل زندگیم عسل کوچولمه...چند روزه نیستش دلم براش تنگ شده...

الان عسل زندگیمه ...نمیدونم چند وقته دیگه تو سرنوشتش قراره عسله کی بشه...


http://axgig.com/images/46869428779674001829.jpg



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ | 8:31 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
بچه که بودم همسایه ای داشتیم که پسر پررو و زورگویی داشت. من هم که از همان کودکی حاضر بودم زیر چرخ تریلی بروم اما زیر حرف زور نه، یک بار تصمیم گرفتم به قیمت کتکی که شاید از مادرم بخورم حال پسرک را بگیرم. ارزش کتک خوردن را داشت. یک بار برای همیشه باید جلوی بچه های محله عزتش را می شکستم ولو اینکه سر خودم هم می شکست. روی دنده لج نبودم گرچه خیلی معنی عقلانیت را نمی فهمیدم اما از همان دو دو تا چهارتا کردن های کودکی می دانستم تصمیمم درست است.

یک روز دوچرخه ام را برداشتم و رفتم دم در خانه تا بازی کنم که دیدم شعبان بی مخ معاصر، بچه ها را جمع کرده و دارد از آنها اخاذیِ تیله می کند. روی دوچرخه ام نشستم و با حالت تهاجمی صدایش زدم: "هی، گامبو، تیله ها رو پس بده به بچه ها". سرش را برگرداند و با حالتی لات منش نگاهی به من انداخت و پوز خندی زد و به کار شریف زورگیری خود ادامه داد. فهمیدم آدم حسابم نکرد. این بار صدایم را بلندتر کردم و گفتم: "مگه با تو نبودم خیکی، یا تیله ها رو پس میدی یا دونه دونه شو می کنم توی حلقت". گرچه کمی ترسیده بودم اما حالت تهاجمی ام بیشتر شده و کمی هم به سمتش نیم خیز شده بودم. این بار کفرش درآمد. روی هیکلش خیلی حساس بود و اعتقاد داشت بزرگتر که شود جای آرنولد شوارتزنگر را می گیرد، از این رو برایش زور داشت هیکل نافرمش مورد تمسخر قرار گیرد. این بار با خشم نگاهم کرد و تیله ها را داخل جیبش گذاشت و به سمتم آمد. مقابلم ایستاد و با حالتی تحقیر آمیز به چشمانم نگاه کرد تا مثلا مرا بترساند. البته کارش حرفه ای بود چون من واقعا ترسیده بودم اما اگر میلیمتری عقب می رفتم بازی را باخته بودم و به قول امروزی ها اساسی ضایع می شدم. بنابراین سعی کردم نگاهم را به چشمانش متمرکز کنم و مثل یک بچه شیر تازه متولد شده که سعی دارد با نعره هایش یک فیل را بترساند در مقابلش کم نیاورم. در افکار شبیه سازی خودم به شیر و پلنگ بودم که ناگهان با یک حرکت ناجوانمردانه و از روی غیض مرا که سوار دوچرخه ام بودم و فقط یک پایم روی زمین بود هل داد. من که در حرکات اکشن و سریع بی تجربه اما پر استعداد بودم، ناگهان رگ غیرت دخترانه ام فعال شد. تمام نیرویم را به پای چپم هدیه کردم تا وزنم را تحمل کند و روی زمین نیفتم. زشت بود جلوی جمع زمین می خوردم. بماند که خیلی ها در آن جمع دوست داشتند عمدا روی زمین بیافتند تا آرنولد نمای قلدر محل را خوشحال کنند اما من اهلش نبودم. موفق شدم و خودم را کنترل کردم. پسر زورگو بی اعتنا به من برگشت تا به کارش ادامه دهد. اینجا بود که تصمیم گرفتم نقشه تمام استراتژیک خود را اجرا کنم. بهترین فرصت بود تا جمعِ دوستان جمع است ثابت کنم او عددی نیست. عددی هم نبود. حروفی هم نبود. او فقط یک خط کج بود که باید ادب می شد و کجروی نمی کرد. خیلی از من دور نشده بود که این بار با صدایی آرام گفتم: "اگر مردی وایسا". نامرد بود و ادعای مردانگی داشت. به سرعت به سمتم برگشت و گفت: "آره مَردم. چی میگی دختره نیم کیلویی؟" نیم کیلو نبودم حداقل 30 کیلو وزنم می شد. یا ریاضی اش بد بود یا می خواست ضعیف کشی کند.

بی هیچ استرسی دستم را دراز کردم و یقه ی بلوزش را به سمت خودم  کشیدم و نارنجک دست سازم را درون پیراهنش انداختم. سوسک مرده ای که روز پیش پدرم در یک عملیات تعقیب و گریز از زیر مبل تا جلوی در اطاق خواب تلاش کرده بود تا دخلش را بیاورد و من آن را با هزار هُق زدن و ترس از سطل زباله برداشته بودم و به عنوان یک مهمات ارزشی رویش سرمایه گذاری کرده بودم.

پسره ی نیم تُنی چنان بالا و پایین می پرید و خودش را به زمین می زد گویی دچار رعشه ی آنی شده است. بچه ها می ترسیدند به او بخندند اما من با شروع خنده روی بچه های دیگر را باز کردم. صدای خنده ی ما جایی بالا رفت که پسرک شروع کرد به جیغ زدن. سوسک پنجاه تکه شده به بدنش چسیبده بود از بس بدن قلدرخان کثیف بود و عرق آلود. او همچنان بالا و پایین می پرید و پیراهنش را تکان می داد و ما همچنان به او می خندیدیم. البته باید بگویم تمام گزینه های ضایع کردن این پسر بی ادب از جمله نظامی (مثل ترقه) روی میز من بود اما سعی کردم از گزینه حذف عزت استفاده کنم تا بیشترین اثر را گذاشته باشم.

تا اینجای قضیه خوب پیش رفت و من با تشویق دوستانی که دیگر در تیم من بودند به دوچرخه سواری خودم ادامه دادم. اما بعد از یک ساعت که تصمیم گرفتم به خانه برگردم قواعد بازی عوض شد، چرا که مادرم تمام ماجرا را از پشت شیشه دیده بود. خب تمام اتفاقات جلوی خانه ما رخ داده بود و من باید در زمین دشمن بازی می کردم نه زمین خودی اما چاره ای نبود دشمن به عزت من چشم داشت و من به حکم وظیفه خود را سرباز این میدان می دانستم.

تا از در وارد شدم مادرم شروع کرد به چشم غره و دعوای من. دعوایم می کرد و من سرم را بالا نمی آوردم. ممکن بود دوچرخه ام را مصادره کند و یا از دیدن کارتون فوتبالیست ها که من واکاشی زومای خیال خود بودم محروم شوم. بنابراین فقط سکوت کردم و بدون خوردن شام به اطاقم رفتم. مدام با خودم می گفتم آیا من کار اشتباهی کردم؟ او خودش همیشه مرا به گرفتن حق و نرفتن زیر باز زور تشویق می کرد. حالا چه شده این چنین تغییر موضع داده است؟ نمی دانستم و حوصله فکر کردن به آن را هم نداشتم فقط خوشحال بودم شعبان بی مخ محل را با یک سوسک، آن هم مرده ترسانده بودم و این برایم غرور و حماسه محسوب می شد.

قبل از اینکه پدرم از سرکار به خانه بیاید خوابیدم. نفهمیدم چقدر گذشته بود که از تشنگی بیدار شدم. بدون اینکه چراغ اطاقم را روشن کنم در را باز کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. قبل از رسیدنم به آشپزخانه صدای مادرم را از پذیرایی شنیدم که داشت با آب و تاب برای پدرم داستانی تعریف می کرد: "وای باید بودی و می دیدی. همچین پسره ی پررو رو ترسوند که فکر کنم زهره اش آب شد. خوبش شد. خیلی پررو بود. اصلا فکرشو نمی کردم دخترمون انقدر شجاع باشه". تا قبل از جمله آخر یک درصد هم احتمال نمی دادم قهرمان داستان مادرم "من" باشم. از اینکه مورد رضایت مادرم قرار گرفته بودم به حدی خوشحال شدم که می خواستم به سمتش بدوم و او را در آغوش بگیرم. یکی دو قدم هم برداشتم اما با شنیدن جمله ای از مادرم ذوقم چنان کور شد که امیدی به بینایی مجددش نداشتم. خطاب به پدرم گفت: "حالا من دعواش کردم. شما هم تو روش نیار. نکنه یه وقت پررو بشه یا عادت کنه از این به بعد راه بیفته و از این کارا بکنه، شاید نفس کارش درست بوده اما نباید سر خود این کار رو می کرد". الان که فکرش را می کنم می بینم حق داشتند از تشویق من در این زمینه ابا داشته باشند چرا که من در آن زمان تصمیم داشتم همین کار را با یکی از پسرهای خیابان پشتی که هم کلاس برادرم هم بود و به آزار دیگران شهره بود انجام دهم. غروری داشت این تأدیب کردن که اگر درایت و تدبیر مادرم نبود معلوم نبود به چه استکبار محله خواری تبدیل می شدم.

به هر حال این اتفاق هر چه بود برایم این معنا را داشت که من و مادرم هر دو کار درستی را انجام دادیم اگرچه ظاهر امر خیلی متفاوت بود.



تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ | 9:15 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.

اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و....پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت

فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید

ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد

صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد

با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت

و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند

زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان .

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :

من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم

نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت .

بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ | 7:35 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


گرگی داشت زار میگریست...

نمیدانم کدام کلاغ به گوشش رسانده بود ...

که انسانها شبیه " تو   اند "...



تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 14:15 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

تو که گفتی لباس سفید بپوش بهت میاد... قشنگی، قشنگ تر میشی...


پوستت سفیده ، لباس سفید ، های لایتت میکنه...


پس حالا که کفن پوشیدم چرا گریه میکنی ؟؟؟



تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 12:33 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﺳﺖ :


ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ” ﮔﻨﺞ ” ، ” ﺟﻨﮓ” ﻣﯿﺸﻮﺩ !

ﺩﺭﻣﺎﻥ” ، “ﻧﺎﻣﺮﺩ” ﻭ “ﻗﻬﻘﻬﻪ” ، “ﻫﻖ ﻫﻖ!”

ﺍﻣﺎ “ﺩﺯﺩ” ﻫﻤﺎﻥ “ﺩﺯﺩ” ﻭ “ﺩﺭﺩ” ﻫﻤﺎﻥ “ﺩﺭﺩ” ﻭ“ﮔﺮﮒ ” ﻫﻤﺎﻥ “ﮔﺮﮒ……! ”

ﺁﺭﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ،ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ “ﻣﻦ” ، “ﻧﻢ” ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ،

“ﯾﺎﺭ” ، “ﺭﺍﯼ” ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، “ﺭﺍﻩ” ﮔﻮﯾﯽ“ﻫﺎﺭ” ﺷﺪﻩ ﻭ “ﺭﻭﺯ” ﺑﻪ “ﺯﻭﺭ” ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ…

ﺁﺷﻨﺎ” ﺭﺍ ﺟﺰ ﺩﺭ “ﺍﻧﺸﺎ” ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﭼﻪ “ﺳﺮﺩ” ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ “ﺩﺭﺱ” ﺯﻧﺪﮔﯽ !!!

ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ “ﻣﺮﮒ” ﺑﺮﺍﯾﻢ “ﮔﺮﻡ” ﻣﯿﺸﻮﺩ … ﭼﺮﺍ ﮐﻪ “ﺩﺭﺩ” ﻫﻤﺎﻥ “ﺩﺭﺩ” ﺍﺳﺖ ..



تاريخ : دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ | 16:37 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد،  با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.

  «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هرحال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت : «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین...

  تا اینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد.  زمین چمن بسیار  سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان  بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند.  سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.

 شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.

  راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق  و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید  که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب  و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او  استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس  و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید: «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

 

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای دادی».



تاريخ : دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ | 15:41 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند



تاريخ : شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ | 19:42 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
آپلود عکس



دیدیت با نگاه اول چقد زود قضاوت کردید...

حالا اگه جای خدا بودید حتما بهشت و جهنمشونا هم

ردیف کرده بودین...


خدایا تو ببخش مارا...


تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ | 15:30 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

دل نده!

به آدم ها دل نده!


تو که از خدایشان عاشق تر نیستی.آنها خدای خود را به تکه نانی می فروشند

و تو را به نیمه شبی.

****************

الفبا برای سخن گفتن نیست...برای نوشتن نام توست..


اعداد پیش از تولد تو به صف ایستاده اند...


تا راز زاد روز تو را بدانند...


****************

جالب است...ثبت احوال در شناسنامه ایم همه چیز را ثبت کرده

است جز


احوال مرا....



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ | 14:25 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانان گفت : سردت نیست؟
گفت : عادت دارم
گفت : می گویم برایت لباس گرم بیاورند و فراموش کرد .
صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود :
به سرما عادت داشتم اما وعـده لباس گرمت مرا ویــران کرد….



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ | 7:9 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
نها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.




تاريخ : دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ | 14:14 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
از تصادف جان سالم به در برده بود و مي گفت


زندگي اش را مديون ماشين مدل بالايش است


و خــــــــــــــــــــــــدا همچنان لبخند ميزد. . .



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ | 8:10 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد
عشق یعنی اینکه حالت خوب باشه.....


خداییش چند نفر از این ادم های دور و برتون حالشون خوبه؟....



تاريخ : جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ | 12:17 | نویسنده : یکی عاشقمه تا ابد

شاید همه انچه را که در زندگی میخواستم نداشتم.


اما آنقدر مورد لطف خدا هستم که همه آنچه که نیاز دارم فراهم است.


به همین خاطر شکرگذارم...