<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آخر دل</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com</link>
<description>فقط برای عسل زندگیم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Feb 2014 12:10:10 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دست های خدا...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/85</link>
<description>خـــداي من ؛ دست هاي تـــو که مالِ من باشند کسي مرا دستِ کم نخواهد گرفت ...</description>
<pubDate>Thu, 20 Feb 2014 12:10:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>تفاهم تا چه حد ...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/84</link>
<description>شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: &quot; ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت</description>
<pubDate>Thu, 20 Feb 2014 12:08:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>ریا...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/83</link>
<description>ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭا ......... ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ،ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢﭼﻨﺎﻥ، بی</description>
<pubDate>Tue, 18 Feb 2014 12:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین التماس...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/82</link>
<description>انا لله و انا الیه راجعون...</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 17:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>نهایت احساس...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/81</link>
<description>تنهایم.., اما دلتنگ آغوشی نیستم .., خسته ام .., ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم .., چشمهایم تر هستند و قرمز .., ولی رازی ندارم .., چون مدت هاست .., دیگر کسی را &quot;خیلی&quot; دوست ندارم !!!</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 15:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>جرات یا حقیقت...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/80</link>
<description>همه چیز از یه بطری بازی شروع شد ؛ كمی بعد از نیمه شب ، روی یك میز شش نفره همه مست و خراب ...!! بطری چرخید ، چرخید و چرخید ... همه چشمها به چرخشش بود ! حركتش كم شد........... كم تر و كم تر ...!! تا بالاخره ایستاد ! سرش به طرف من بود به هر حال من باید اطاعت می كردم با چشم مسیر سر تا انتهای بطری رو طی كردم ! آخرش رسید به اون ... نگاهم كرد و خندید ! بلند بلند می خندید ! دلیل خنده هاش رو نمی فهمیدم تا اینكه ساكت شد و خیره به من ! به لباش چشم دوخته بودم منتظر</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 15:41:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>مترسک بیچاره...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/79</link>
<description>مترسک به کلاغ گفت... هر چه قدر دوست داری مرا نوک بزن... اما مرا تنها نذار.. . چه دنیای قشنگی شده ...حتی مترسکی هم که دل نداشت احساس تنهایی میکنه...</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 12:52:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای تنگ...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/78</link>
<description>گاهــی حجــم ِ دلــــتنـگی هایــم آن قــَــــدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام ِ وسعتش برایـَم تنگ میشود ... ... دلتنــگـم ... دلتنـــــگ کسی کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد... دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید... دلتنگ ِ خود َم... خودی که مدتهــــــــــاست گم کـر د ه ام ... گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم حالا یک بار از شهر می رویم یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست.</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 12:49:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/78</guid>
</item>
<item>
<title>بوسیدن چه قشنگه...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/77</link>
<description>بوﺳﯿﺪﻥ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺣﺮﺍﻡ ﻧﯿﺴﺖ !! ﺟﺰء ﻭﺍﺟﺒﺎﺗﻪ ...!!!! ﻭﺍﺟﺒﻪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺒﻮﺳﯿﺸﻮﻥ ﻭ.... ﺑﺬﺍﺭﯾﺸﻮﻥ ﮐﻨﺎﺭ ! *************************** مثل خیلی از ادمها...خیلی از کارها... خیلی از هزار رنگها... مثل خدای خیلی از ادمها ......یا حتی خیلی از خواهر برادرهای اسمی...</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 12:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/77</guid>
</item>
<item>
<title>عشق مادر...</title>
<link>https://afrodit1asal.blogfa.com/post/76</link>
<description>عشق مادر مادری بود با یک پسر 18ساله . مادر یک چشم نداشت وپسرش رو خیلی دوست میداشت و همیشه اونو تا دم در مدرسه میبرد پسر جلوی دوستاش همیشه از چهره ی مادرش خجالت میكشيد ...یه روز مادر به مدرسه پسر رفت و پسر از دستش ناراحت شد اون شب پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدي مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودي،نميخواستم گرسنه بموني پسر گفت اي كاش بميری تا اينقد باعث خجالت و شرمندگي من نشي زنيكه ي یک چشم زشتچندسال بعد پسر در یه كشور ديگه دانشگاه قبول شد و</description>
<pubDate>Sat, 15 Feb 2014 04:18:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>afrodit1asal</dc:creator>
<guid>afrodit1asal.blogfa.com/post/76</guid>
</item>
</channel>
</rss>
