اسمش را نیار، اما بیار
در یکی از شب های پائیزی اربابی به روستای زیر دست می رود و چون
هنگام خواب فرا می رسد ارباب خطاب به کشاورز میزبان می گوید : « برای
خوابیدن یک دست لحاف و تشک تمیز بیار» . کشاورز در جواب می گوید : « ارباب
لحاف و تشکی که ندارم ، فقط چند تکه جل اسب دارم !» . ارباب که خیلی ناراحت
می شود به یکی از اتاق های دیگر قلعه می رود و دستور می دهد مقداری هیزم می
آورند و آتش روشن می کنند . اما وسط شب سرما شدت می کند و ارباب بیچاره از
شدت سرما ناراحت و مستاصل می شود و از اتاق بیرون می آید و همان کشاورز را
به نام صدا می کند : « آهای عبدالله !» عبدالله جواب می دهد : « بله ارباب !
چه فرمایشی دارید ؟ » ارباب می گوید : « آن را که گفتی اسمش را نیار و
بردار بیار .»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 7:59 توسط یکی عاشقمه تا ابد
|