بچه که بودم همسایه ای داشتیم که پسر پررو و زورگویی داشت. من هم که از همان کودکی حاضر بودم زیر چرخ تریلی بروم اما زیر حرف زور نه، یک بار تصمیم گرفتم به قیمت کتکی که شاید از مادرم بخورم حال پسرک را بگیرم. ارزش کتک خوردن را داشت. یک بار برای همیشه باید جلوی بچه های محله عزتش را می شکستم ولو اینکه سر خودم هم می شکست. روی دنده لج نبودم گرچه خیلی معنی عقلانیت را نمی فهمیدم اما از همان دو دو تا چهارتا کردن های کودکی می دانستم تصمیمم درست است.

یک روز دوچرخه ام را برداشتم و رفتم دم در خانه تا بازی کنم که دیدم شعبان بی مخ معاصر، بچه ها را جمع کرده و دارد از آنها اخاذیِ تیله می کند. روی دوچرخه ام نشستم و با حالت تهاجمی صدایش زدم: "هی، گامبو، تیله ها رو پس بده به بچه ها". سرش را برگرداند و با حالتی لات منش نگاهی به من انداخت و پوز خندی زد و به کار شریف زورگیری خود ادامه داد. فهمیدم آدم حسابم نکرد. این بار صدایم را بلندتر کردم و گفتم: "مگه با تو نبودم خیکی، یا تیله ها رو پس میدی یا دونه دونه شو می کنم توی حلقت". گرچه کمی ترسیده بودم اما حالت تهاجمی ام بیشتر شده و کمی هم به سمتش نیم خیز شده بودم. این بار کفرش درآمد. روی هیکلش خیلی حساس بود و اعتقاد داشت بزرگتر که شود جای آرنولد شوارتزنگر را می گیرد، از این رو برایش زور داشت هیکل نافرمش مورد تمسخر قرار گیرد. این بار با خشم نگاهم کرد و تیله ها را داخل جیبش گذاشت و به سمتم آمد. مقابلم ایستاد و با حالتی تحقیر آمیز به چشمانم نگاه کرد تا مثلا مرا بترساند. البته کارش حرفه ای بود چون من واقعا ترسیده بودم اما اگر میلیمتری عقب می رفتم بازی را باخته بودم و به قول امروزی ها اساسی ضایع می شدم. بنابراین سعی کردم نگاهم را به چشمانش متمرکز کنم و مثل یک بچه شیر تازه متولد شده که سعی دارد با نعره هایش یک فیل را بترساند در مقابلش کم نیاورم. در افکار شبیه سازی خودم به شیر و پلنگ بودم که ناگهان با یک حرکت ناجوانمردانه و از روی غیض مرا که سوار دوچرخه ام بودم و فقط یک پایم روی زمین بود هل داد. من که در حرکات اکشن و سریع بی تجربه اما پر استعداد بودم، ناگهان رگ غیرت دخترانه ام فعال شد. تمام نیرویم را به پای چپم هدیه کردم تا وزنم را تحمل کند و روی زمین نیفتم. زشت بود جلوی جمع زمین می خوردم. بماند که خیلی ها در آن جمع دوست داشتند عمدا روی زمین بیافتند تا آرنولد نمای قلدر محل را خوشحال کنند اما من اهلش نبودم. موفق شدم و خودم را کنترل کردم. پسر زورگو بی اعتنا به من برگشت تا به کارش ادامه دهد. اینجا بود که تصمیم گرفتم نقشه تمام استراتژیک خود را اجرا کنم. بهترین فرصت بود تا جمعِ دوستان جمع است ثابت کنم او عددی نیست. عددی هم نبود. حروفی هم نبود. او فقط یک خط کج بود که باید ادب می شد و کجروی نمی کرد. خیلی از من دور نشده بود که این بار با صدایی آرام گفتم: "اگر مردی وایسا". نامرد بود و ادعای مردانگی داشت. به سرعت به سمتم برگشت و گفت: "آره مَردم. چی میگی دختره نیم کیلویی؟" نیم کیلو نبودم حداقل 30 کیلو وزنم می شد. یا ریاضی اش بد بود یا می خواست ضعیف کشی کند.

بی هیچ استرسی دستم را دراز کردم و یقه ی بلوزش را به سمت خودم  کشیدم و نارنجک دست سازم را درون پیراهنش انداختم. سوسک مرده ای که روز پیش پدرم در یک عملیات تعقیب و گریز از زیر مبل تا جلوی در اطاق خواب تلاش کرده بود تا دخلش را بیاورد و من آن را با هزار هُق زدن و ترس از سطل زباله برداشته بودم و به عنوان یک مهمات ارزشی رویش سرمایه گذاری کرده بودم.

پسره ی نیم تُنی چنان بالا و پایین می پرید و خودش را به زمین می زد گویی دچار رعشه ی آنی شده است. بچه ها می ترسیدند به او بخندند اما من با شروع خنده روی بچه های دیگر را باز کردم. صدای خنده ی ما جایی بالا رفت که پسرک شروع کرد به جیغ زدن. سوسک پنجاه تکه شده به بدنش چسیبده بود از بس بدن قلدرخان کثیف بود و عرق آلود. او همچنان بالا و پایین می پرید و پیراهنش را تکان می داد و ما همچنان به او می خندیدیم. البته باید بگویم تمام گزینه های ضایع کردن این پسر بی ادب از جمله نظامی (مثل ترقه) روی میز من بود اما سعی کردم از گزینه حذف عزت استفاده کنم تا بیشترین اثر را گذاشته باشم.

تا اینجای قضیه خوب پیش رفت و من با تشویق دوستانی که دیگر در تیم من بودند به دوچرخه سواری خودم ادامه دادم. اما بعد از یک ساعت که تصمیم گرفتم به خانه برگردم قواعد بازی عوض شد، چرا که مادرم تمام ماجرا را از پشت شیشه دیده بود. خب تمام اتفاقات جلوی خانه ما رخ داده بود و من باید در زمین دشمن بازی می کردم نه زمین خودی اما چاره ای نبود دشمن به عزت من چشم داشت و من به حکم وظیفه خود را سرباز این میدان می دانستم.

تا از در وارد شدم مادرم شروع کرد به چشم غره و دعوای من. دعوایم می کرد و من سرم را بالا نمی آوردم. ممکن بود دوچرخه ام را مصادره کند و یا از دیدن کارتون فوتبالیست ها که من واکاشی زومای خیال خود بودم محروم شوم. بنابراین فقط سکوت کردم و بدون خوردن شام به اطاقم رفتم. مدام با خودم می گفتم آیا من کار اشتباهی کردم؟ او خودش همیشه مرا به گرفتن حق و نرفتن زیر باز زور تشویق می کرد. حالا چه شده این چنین تغییر موضع داده است؟ نمی دانستم و حوصله فکر کردن به آن را هم نداشتم فقط خوشحال بودم شعبان بی مخ محل را با یک سوسک، آن هم مرده ترسانده بودم و این برایم غرور و حماسه محسوب می شد.

قبل از اینکه پدرم از سرکار به خانه بیاید خوابیدم. نفهمیدم چقدر گذشته بود که از تشنگی بیدار شدم. بدون اینکه چراغ اطاقم را روشن کنم در را باز کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. قبل از رسیدنم به آشپزخانه صدای مادرم را از پذیرایی شنیدم که داشت با آب و تاب برای پدرم داستانی تعریف می کرد: "وای باید بودی و می دیدی. همچین پسره ی پررو رو ترسوند که فکر کنم زهره اش آب شد. خوبش شد. خیلی پررو بود. اصلا فکرشو نمی کردم دخترمون انقدر شجاع باشه". تا قبل از جمله آخر یک درصد هم احتمال نمی دادم قهرمان داستان مادرم "من" باشم. از اینکه مورد رضایت مادرم قرار گرفته بودم به حدی خوشحال شدم که می خواستم به سمتش بدوم و او را در آغوش بگیرم. یکی دو قدم هم برداشتم اما با شنیدن جمله ای از مادرم ذوقم چنان کور شد که امیدی به بینایی مجددش نداشتم. خطاب به پدرم گفت: "حالا من دعواش کردم. شما هم تو روش نیار. نکنه یه وقت پررو بشه یا عادت کنه از این به بعد راه بیفته و از این کارا بکنه، شاید نفس کارش درست بوده اما نباید سر خود این کار رو می کرد". الان که فکرش را می کنم می بینم حق داشتند از تشویق من در این زمینه ابا داشته باشند چرا که من در آن زمان تصمیم داشتم همین کار را با یکی از پسرهای خیابان پشتی که هم کلاس برادرم هم بود و به آزار دیگران شهره بود انجام دهم. غروری داشت این تأدیب کردن که اگر درایت و تدبیر مادرم نبود معلوم نبود به چه استکبار محله خواری تبدیل می شدم.

به هر حال این اتفاق هر چه بود برایم این معنا را داشت که من و مادرم هر دو کار درستی را انجام دادیم اگرچه ظاهر امر خیلی متفاوت بود.