خدایا خانه ات کجاست...
خدایا خانه ات کجاست...
میگویند در مکه است...اگر درست است پس من هیچ وقت به مکه نمی توانم بیآیم...راهش دور است...پولی هم ندارم...کسی را هم ندارم که به او اطمینان داشته باشم و همراهمش کنم که به خانه تو بیایم...پس باز هیچ وقت تو را نه می بینم و نه درکت میکنم...
اما مادربزرگم میگوید خانه خدا در قلبهاست...میروم دنبال حرف مادربزرگم...چون قلبم را میشناسم...قلب مردم دردمند و گرفتار را هم میشناسم چون دیده ام...پس خدای آنها و خدای خودم را درک می کنم و به دیدارش میروم...
کاش خدا خانه اش در قلبها بود نه در مکه... من به مادربزرگم اعتقاد دارم...اما به خدایی که در مکه است تا مردم با حق را ناحق کردن ثروتی را که بدست آورده اند، را به او بدهند ، نه@...
خدای مادربزرگم خیلی مهربان است...او می گوید...
به یکدیگر احسان کنید...یتیمان را نوازش و مردم دردمند را تعمیم دهید...کارهای نیکو انجام دهید و حق یکدیگر را بجا آورید...
خدایا تو در قلب منی ، هر روز دیدارت میکنم...مرا در آغوش خود جای ده...
ممنونم از خدای خودم