در یک روز گرم تابستانی جوانی که خیلی وقت بود مرگ را فراموش کرده بود...

صدای در خانه آمد

وقتی در را باز کرد دید یک مهمان ناخوانده به نام فرشته ی مرگ پشت در است

آمده ام جانت را بگیرم...

نمیشود جان مرا نگیری

نه نمیشود بیا این لیست را نگاه کن نوبت تو شده

حالا بفرما بنشین یک شربتی بیارم گلویی تازه کن

فرشته ی مرگ گفت اشکال ندارد بیاور

جوان وقتی رفت شربت بیاورد چند تا قرص خواب آور درون شربت ریخت و به فرشته ی مرگ داد

فرشته ی مرگ بعد از خوردن شربت به خواب عمیقی رفت

جوان لیست را برداشت و اسمش را از ردیفی که نوبتش بود پاک کرد و اسمش را در آخر لیست نوشت تا مرگش دیر تر برسد

فرشته ی مرگ وقتی از خواب بیدار شد از جوان تشکر کرد و گفت به خاطر این محبتت امروز از آخر لیست جان بنده های خدا را میگیرم