چه ارزان میفروشن...
پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید....
شیفته اش شد .... چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ... که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . . دختره به پسر گفت : خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...! دختره نشست تو ماشین راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ ... من راننده این اقا هستم !!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 18:39 توسط یکی عاشقمه تا ابد
|